قشنگ ترین روز زندگی من و عشقم
سلااااام من اومدم با پسرم ... پسر من به دنیا اومده![]()

روز یک شنبه بعد از نماز صبح من و عزیز دلم به همراه مامان گلم و هدی جون (جاری عزیزم) به سمت بیمارستان مادران حرکت کردیم .دکتر بهم گفته بود باید 7 صبح اونجا باشیم که ما با کمی تاخیر رسیدیم .. بعد از انجام دادن کارهای اداری، من رو به یه طبقه دیگه بردن و لباس مخصوص تنم کردند و روی یه تخت بهم گفتن استراحت کنم تا دکترم بیاد ... حدود ساعت 9:15 دقیقه بود که من به همراه خانمی که خیلی مهربون بود و از اول واسه انجام کارهام همراهم بود به سمت اتاق عمل حرکت کردیم البته قبلش مامان و محمد و هدی رو دیدم و باهم عکس انداختیم و من با استرس زیادی وارداتاق عمل شدم ، قبل از ورود ب اتاق عمل آیت الکرسی خوندم وقتی هم خواستم وارد بشم دکترم رو دیدم که با رویی خندان نشسته بود و بهم گفت بسم اله بگو بیا ، وقتی وارد شدم و روی تخت دراز کشیدم نمی دونم سردم شده بود یا به گفته دکتر استرس داشتم که تموم بدنم حسابی میلرزید ، دستام رو با کمربند بستن و یه پرستار که اونجا بود بهم گفت واسه اینکه وقتی بیهوش میشی دستات نیفتن بعد از اون از شکم به پایین بدنم رو تموما شستشو دادن و بعد از اون دکتر بیهوشی اومد بالای سرم و بعد از اینکه سنم رو پرسید دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه وقتی بهوش اومدم دیدم پسرکم کنارمه و منتظره من بهش شیر بدم ...وای باورم نمیشد من مادر شدم


قشنگ ترین روز زندگی من و عشقم
